گلنار 2

گلنار
ساز و اواز
سید من
ان سرو که گویند
همچنان اسمان
دم راه بلا
گاهی به نگاهی
کس نیست
براي دانلود به ادامه مطالب برويد.
ادامه مطلب
جهت ارسال البوم های موسیقی و عکس هابه ایمیل شما در وبلاگ عضو شوید.

گلنار
ساز و اواز
سید من
ان سرو که گویند
همچنان اسمان
دم راه بلا
گاهی به نگاهی
کس نیست
براي دانلود به ادامه مطالب برويد.
چه سازم به دل
اسير بلا
من و خاموشي
شعر و موسيقي
صورتگر و نقاش
مي خواه
قتل اين خواسته
گفتم غم تو دارم
براي دانلود به ادامه مطالب برويد.
در سال 1306در شهر بم کرمان به دنیا آمد.از 19 سالگی خوانندگی در رادیو را شروع کرد....هنر او از درد و تاملات روحی خودش مایه میگرفت.ردیفها را از خوانندگان قدیمی از جمله بدیع زاده فرا گرفت و به وسیله همین هنرمند به رادیو راه یافت. متاسفانه معلوم نیست که چرا بعضی از هنرمندان به مکیفات روی می آورند.این بلای خانمانسوز تباهی جسم و جان آنان را سبب می شود و هیچ طرفی هم از آن نمی بندند.متاسفانه عمر داریوش رفیعی هم بخاطر به دام افتادن در این بلا و بیماری کزاز خیلی کوتاه بود و در 31 سالگی در 2بهمن 1337 نقاب خاک کشید. 2بهمن امسال ،49 سال از تاریخ مرگ او میگذرد.
منبع:(تصنیف ها،ترانه ها،و سرودهای ایران زمین-انتشارات خانه سبز)
به همین خاطرمطلبی را آماده کردم که پیش روی شماست.لازم به ذکر است تمامی این مطلب از روی کتاب قصه شمع(خاطرات هنری اسماعیل نواب صفا)نوشته شده و نقل کننده اسماعیل نواب صفا(یکی از ترانه سرایان مشهور موسیقی ایران) است.
.....................................................................
داریوش رفیعی غنچه ای که نا شکفته پرپر شد

پر از شور و شوق جوانی بود،قلبی به روشنی آفتاب داشت،وجودش سرشار از احساس بود،قامتی رسا و متناسب داشت،چهره اش،مصداق سبزه کشمیر بود که صدها دل را بزنجیر عشق کشیده بود.با لهجه غلیظ و شیرین کرمانی سخن میگفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت.تازگی به(تهران)آمده بود و کسی او را نمیشناخت.سنین عمرش،بیش از بیست و یکی دو سال را نشان نمیداد.در حرکاتش تصنع و تکلف دیده نمیشد.
در سالهای 1326 و 1327 خیابانهای استانبول و نادری و لاله زار،مجلل ترین و آراسته ترین خیابانهای تهران بود............آن جوان سبزه روی و پر شور کرمانی، ماشین قرمز رنگی داشت و گاه از ساعت ده بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابانهای لاله زار و استانبول و نادری آغاز میشد،با اتوموبیل زیبای خود در آن خیابان ها، جولان میداد.
کمتر کسی او را میشناخت ولی بعد از سال 1327 تا 1329 که بعضی شبها در رادیو آواز میخواند،مردم به تدریج با نام "داریوش رفیعی" آشنا شدند.پدرش لطفعلی رفیعی در دوره 14 مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و خانه کوچ به تهران آمده بودند.
داریوش که در سال 1329 بوسیله دوست و استادش بدیع زاده بطور مستمر در رادیو ایران برنامه اجرا میکرد،سنی حدود 23 سال داشت،در دبیرستان دارائی درس میخواند ولی از سالهایی که صدای گرم و دلپذیرش او را به شهرت رساند،ادامه تحصیل را رها کرد.
به صدا و شیوه خوانندگی بدیع زاده به خصوص گشاده رویی و مهربانی او علاقه بسیار داشت و بدیع زاده هم به قدری او را دوست داشت که داریوش در واقع جزو افراد خانواده او درآمده بود و اغلب شبها و روزها در خانه استاد به سر میبرد.
قسمت دوم:
بلای شهرت و تهران مخوف

پدر داریوش بعد از دوره چهاردهم دیگر نماینده نشد و تا آنجا که بیاد دارم،مدت کوتاهی بعد از دوره چهاردهم گذشت که درگذشت.ظاهرا ثروت نسبتا درخور توجهی از خود باقی گذاشته بود.
مادر داریوش بانوی بزرگوار و متشخصی بود،سه پسر داشت که در میان آنان به داریوش بیش از همه علاقه مند بود.او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و مسلما نمیدانست که فرزندش روزی در خوانندگی بشهرت میرسد و نمیدانست که این شهرت،برای عزیز ترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد.
با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران بسیاری،بدورش پرسه میزدند ولی او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و صداقت و پاکی مردم بم را به تهران مخوف آورده بود.نمیدانست تهران چگونه صیدگاهی است و صیادان چیره دست و نابکار،چگونه بروی هر صید بی گناه و ناآگاهی ،آغوش میگشایند.
کم کم،پایش به میهمانی های شبانه باز شد، ناگهان سر از محافل رندان درآورد و در زندان فریبکاران و آدمی رویان دیو سیریت،اسیر شد و نمیدانست که:
ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نباید داد دست
روزی به خود آمد که نصیحت همه عالم به گوش او باد بود و دیگر تذکر خیر خواهان که در راس آنها مادر شریف و بزرگوارش قرار داشت،در او تاثیری نمیگذاشت.ابتدا اعتیاد به الکل و سپس ابتلا به مواد مخدر،او را در خود غرق ساخت.
یک خاطره از او

روزی قرار بود که پرویز یا حقی دو صفحه برای"موزیکال کمپانی" بمدیریت"عشقی"ضبط کند و یکروی یک روی صفحه چهار مضراب سه گاه او باشد که طرفداران زیادی داشت.
رفیعی گفته بود که منهم می آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا میکنم.آنروز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی بمنزل رفیعی رفتیم که بمنظور ضبط او را با خود ببریم.
ساعت درحدود دو یا سه بعد از ظهر بود که بمنزل رفیعی،دیدیم هنوز خواب است!!!و سراپای ملحفه ئی را که روی خود انداخته بود،از شدت مگس سیاه شده بود.
او را بیدار کردیم و بتدریج آماده بیرون آمدن شد،در این ضمن برادر کوچک او بخانه آمد و داشت از پله ها بالا می آمد که به اطاقش برود،ناگهان دیدیم که داریوش بشدت عصبانی شد و بعر از اینکه سیلی محکمی بگوش برادرش زد،فریاد کشید:"اگر من معتاد شده ام و به این روز افتاده ام،مثلا هنرمندم،توی فلان فلان شده دیگر چرا معتاد شده ای؟ "
ضمن اینکه ناراحت شدیم،دانستیم که برادر کوچک او نیز،بدام اعتیاد افتاده ولی حرکت آنروز داریوش که همراه با دنیایی دلسوزی در حق برادر بود،مبین این حقیقت بود که خود او میداند که اعتیاد چه بروز او آورده ،آن جوان خوش اندام و آزاده و مردم دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال میکرد و دیدیم که چنین شد.
بهرحال آنروز به استودیوی "موزیکال کمپانی" رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و کسانی که آن صفحه را دارند یا بر روی نوار ضبط صوت انتقال داده اند،بهتر است بدانند که چهار مضراب سه گاه یاحقی،داریوش رفیعی است.
قسمت سوم:
خاطره ای از پرویز خطیبی
پرویز خطیبی دوست خوب وهنرمند فقیدم بود که در شرح خاطراتش مطلبی در ارتباط با روح حساس و وجود متلاطم و نا آرام داریوش رفیعی دارد،پرویز مینویسد:
]".....حدود ساعت 10شب،من در دفتر روزنامه ام مشغول کار بودم،برف سنگینی میبارید،ناگهان حس کردم که کسی،به شیشه پنجره میزند.پشت پنجره که مشرف به خیابان بود،داریوش را دیدم سر و پا برهنه،بدون کت و شلوار و کفش ،با عجله در را به رویش باز کردم.
مست مست بود،روی یک صندلی افتاد.صورت وسر و بدنش خیس بود و جورابهایش گل آلود شده بود.پرسیدم:"این چه وضعی است؟"
گفت:"همین جا،سر میدان فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود و از سرما میلرزید، منهم کت و پالتو،وکفشم را به او بخشیدم"
فورا از توی کمد خودم،برایش پیراهن و شلوار وجوراب آوردم و حرارت بخاری را بیشتر کردم تا بلکه،زودتر بدنش حشک شود....."[
چنین جوانی با چنین روحیه ای که لبریز از فتوت و گذشت و بی رنگیست،میخواهید فریب رنگ های گوناگون را نخورد؟او احساسی را که در وجودش بود نمیشناخت،نمیشناخت گمشده اش چیست و نمیدانست که آتش غلیان این احساسات را چگونه باید خاموش کرد.ابتدا به آب آتشین روی آورد که نه تنها این آتش و شعله را خاموش نکرد بلکه آنرا مشتعل تر و سوزان تر کرد.اینجا بود که بسوی تخدیر رفت و گمان میکرد که تخدیر اعصاب،التهاب او را که نمیداند از کجا سر چشمه گرفته تسکین خواهد داد.
من با داریوش در سال 1327 آشنا شدم و با او دوست شدم تا اینکه زنی روسپی و هوسباز و شیاد،بر سر را او قرار گرفت.
.....................................................................
این قسمت ها را در ادامه متن در کتاب قصه شمع مطالعه کنید:
1.نقش زنی پتیاره در زندگی داریوش رفیعی
2.فتنه انگیزی این زن چه حاصلی داشت؟
3.اصل ماجرا چه بود؟
.....................................................................
زهره،مشهورترین تصنیف داریوش رفیعی ساخته کیست؟
داریوش به خواندن اشعار محلی رعبت زیادی نشان میداد،صدایش گرفتگی و شور وحال مخصوصی داشت که ناشی از حالات درونی او بود،بطور کلی صدایش شبیه هیچیک از خوانندگان عصر نبود.
در آواز تحریرهایش کم بود،گلویش عقده های درونی اش را بصدای پر کشش و پر جذبه اش منتقل ساخته بود،در ارکستر ها غالبا ضرب را خودش میگرفت،بنابر این ضرب شناسیش که شرط اول تصنیف خوانی و بخصوص ضربی خواندنست خوب بود.
لازم به تذکر است بعضی از تصنیف خوانهای معاصر،در ضرب شناسی بسیار ضعیف بودند و هنگام خواندن تصنیف آهنگ را از ضرب می انداختند.با هوش ترین خواننده زن پوران بود که سرعت فراگیریش از همه قوی تر بود.بعضی از خواننده های زن،ساعت ها ارکستر را برای اجرای یک تصنیف معطل و خسته میکردند،در بین خوانندگان مرد کمتر این حالت دیده میشد.
داریوش از وجود آهنگسازان خوب بهره نداشت،اجل هم به او فرصت نداد که در سالهای بعد از وجود آهنگسازان برجسته،سود جوید،بنابر این بیشتر معروفیتش بخاطر اجرای چند آهنگ محلی بود:مانند"رختخواب مرا مستانه بینداز"که یک آهنگ محلی شیرازی است.
تصنیف زهره از معروفترین اجراهای اوست،اما شعر و آهنگ آن را چه کسی ساخته؟مدعی اصلی جهانگیر تفضلی است ولی در حقیقت چنین نیست.به گفته بدیع زاده در حقیقت شاعر مهدی رئیسی است که آن رابر روی یک آهنگ تعزیه ساخته برای اثبات هم این ابیات را با هم مقایسه کنید:
دو بند از شعر تعزیه:
روز عاشورا حسین آن شاه مظلومان اینچنین میگفت با آن قوم بی ایمان
از پی اتمام حجت با لب عطشان کای لشکر شیطان از تشنه کامی افغان
گرچه در زعم شما من خود گنهکارم قتل من واجب بود لازم آزارم
شیر خواره کودکی در خیمه ها دارم از بهرش افکارم،از گریه او نالان
دو بند از شعر زهره:
یاد از روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان در کنار من
حالا خالیست جایت این نگار من در شام تار من آخر کجایی زهره
یاد داری زهره آن روزیکه در صحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها
راه میرفتیم ما در بین شقایق ها بود عالم ما را لطف وصفایی زهره
در ادامه بدیع زاده میگوید:شمنا یادآور میشوم که این شعر و آهنگ را پیش از اینکه رفیعی بخواند،شادروان حسین قوامی چندین بار در برنامه ارتش یا ارکستر مجید وفادار اجرا کرده بود.
.....................................................................

برای دانلود تصنیف زهره با صدای داریوش رفیعی ایــــــنجـــا کلیک کنید
.....................................................................
قسمت چهارم:
آخرین دیدار با داریوش رفیعی یک شب پیش از درگذشتش
از حوادث عجیبی که در عمر اتفاق افتاده،مربوط به شب پیش از درگذشت داریوش است.من به حس ششم و ارتباط فکری یا تله پاتی اعتقاد دارم.
شبی که رفیعی آخرین لحظات عمر را میگذرانید و من از او بی خبر بودم،به اتفاق مرتضی خان محجوبی استاد پیانو و لطف الله مجد استاد تار و پرویز یا حقی نوازنده چیره دست ویولون در منزل آقای مهندس "ژ"که از مهندسان بازنشسته راه آهن بود مهمان بودیم.
شب اول بهمن 1337بود آنسال تهران زمستان سختی را میگذراند برف زیادی باریده بود و از شب های یخبندان و سرد به حساب می آمد،جمع ما در منزل دوستمان سرگرم شنیدن پیانوی مرتضی محجوبی بودیم ،من ناگهان متوجه شدم که پرویز حظور ندارد،مدت غیبتش در حدود نیم ساعت به درازا کشید.بعد از این مدت دیدم که او بدون که وارد اطاق شود از دم در مرا فرا میخواند،نزد او رفتم گفتم:"چه خبر است کجا رفتی؟"گفت:"صفا ،داریوش دارد میمیرد و من نزد او بودم،خودم را به شما رساندم تا چاره اندیشی کنیم"گفتم:"تو از کجا میدانستی و چرا بی خبر رفتی و بیماری اش چیست؟"جواب داد:"دلم ناگهانی به شور افتاد به سراغش رفتم،از شدت درد بخود میپیچید"گفتم:"پس بزار مطلب را با صاحبخانه در میان بگذاریم و میهمانی او را بر هم نزنیم"بالاخره بداخل اطاق آمد.موضوع را در میان گذاشتیم قرار شد آقای مهندس ژ بخواهر زاده اش،مهندس ناصر گلسرخی که با آقای دکتر "ق" مدیر کل بازرسی وزارت بهداری دوستی نزدیک دارد،خبر بدهد وبه کمک ما بیایند.ساعت در حدود 9 شب بود که گلسرخی و آقای دکتر آمدند،مرتضی محجوبی و لطف الله مجد ماندند و من بهمراه پرویز با اتومبیل آنها بسوی،منزل داریوش که در کوچه(فردوسی)جاده قدیم(شمیران)قرار داشت حرکت کردیم.
وقتی به خانه رفیعی رسیدیم،زیر کرسی نشسته بود و از شدت درد کمر،بی تاب بود،خانم" پ غ"آخرین معشوقه داریوش که برای او فداکاری های زیادی میکرد نیز حظور داشت. آقای دکتر بیماری او را قولنج تشخیص داد . نسخه ئی نوشت و پرویز بسرعت به دواخانه رفت و دوا را گرفت و بازگشت ولی اظهار داشت:آقای لاریجانی مدیر دوا خانه ی عدالت که از وضع اعتیاد داریوش خبر دارد،بمن گفت نکند رفیعی کزاز گرفته باشد؟در اینصورت باید واکسن ضد کزاز بزند.
آقای دکتر جواب داد:من دکترم یا او؟!!
آری سرنوشت را نمیشود تغییر داد،ای کاش برحسب تصادف ای آقای دکتر"ق"را بهمراه نمیبردیم،زیرا ممکن بود با همه تاخیر ها،تزریق واکسن ضد کزاز،در بیمار جوان و نازنین ما،تاثیر بگذارد.بهر حال تجویز دکتر را به ناچار پذیرفتیم و بشهر برگشتیم،هنوز هم نمیدانم چرا پرویز یا حقی بی اختیار به فکر رفتن بسروقت داریوش افتاد و چرا حوادث به این طریق در برابر ما قرار گرفت و چرا دکتر به پیشنهاد مدیر داروخانه عدالت حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد؟
لحظات واپسین زندگی"برای آخرین بار،برف را میبینم"
آخرین شب زندگی داریوش بود و او همچنان از شدت درد بی تاب شده بود،منظره دردناکی بود ولی ما،چه میتوانستیم بکنیم،تنها وظیفه ما خریدن دارو و تجویز آقای دکتر"ق"بود.
صبح فردا چه شد؟
دوست مشترک ما آقای بیژن ترقی در شمیران سکونت داشت و این واقعه را از زبان ایشان نقل میکنم.
بیژن میگفت:]"صبح دوم بهمن بود،برف سنگینی میبارید و با اتومبیل خودمان،از جاده قدیم شمیران بسوی شهر می آمدیم،به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم،دیدیم او به همراه مادرش و زنی که دوستش داشت،به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است.
بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار بشوند تا به شهر برویم،داریوش در حالیکه از درد به خود میپیچید،در کنار من قرار گرفت و بدرخواست آنها بسوی بیمارستان حرکت کردیم.
ظاهرا بعد از تجویز آقای دکتر!متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزنند،پیشنهادی که آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود.
بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب میشوند وجود ندارد به هر صورت کار از کار گذشته بود،داریوش با همان حال نزار گفت:"بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می بینم،دیگر زندگی من بپایان رسیده"
دلداری دیگر چه فایده ای داشت،به بیمارستان رسیدیم،فورا تشخیص کزاز دادند،او را در اطاقی بستری کردند که،همه پرده هایش سیاه رنگ بود،به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت."[
اطاق بیمارستان ،پرده سیاه،و به این ترتیب بود که زندگی جوانی در سی و یک سالگی با طرزی عبرت آموز و تاثرانگیز بپایان رسید.
او را در آرامگاه مرحوم "ظهیر الدوله"بخاک سپردند،بر روی سنگ مزار او،تندیس کوچکی از یک شمع و یک پروانه نصب شده بود،آری آخرین هدیه معشوقه وفادارش بود.
در مرگ داریوش(2/11/1337)
ناگه عزیز ما،ز چه ای روزگار رفت در نو بهار عمر،ندیده بهار رفت
او شمع بود و سوخت سراپا بسان شمع یا لاله بود و با جگر داغدار رفت
گر سوخت داریوش،ز آزار دوست سوخت گر رفت داریوش،ز بیداد یار رفت
مانند شعله زیست ولی چون شرار سوخت مانند شبنم آمد و همچون غبار رفت
هرگز به اختیار کسی مرگ را نخواست تنها عزیز ماست که با اختیار رفت
دانم همین قَدَر که رفیعی بروزگار
دیوانه وار آمد و دیوانه وار رفت
باد بهاری
باد بهاری بر گلشن رونق هستی بخشیده
قطره شبنم بر گلها می شده مستی بخشیده
خوش بود اکنون مستانه با تو ره صحرا گیرم
مست طرب چون پروانه در بر گلها جا گیرم
تو بسی بهتری ز نرگس و ناز دیده را با رخت به گل چه نیاز؟
چون پروانه جان به هوایت در پرواز
آتشین گل شد فتنه انگیز ای گل من! چون فتنه برخیز
شعله آسا رقصد لاله به ساز باد با چمن ها بشنو راز و نیاز باد
هر طرف جلوه کنان یاسمنی جلوه کن جلوه که خود یاس منی
چو غلغل و شور و نوا به هر چمن گشته به پا
بیا بچینیم گلی از هر چمنی
خواننده:داریوش رفیعی
.....................................................................
خوابی بود و خیالی
خوابی بود و خیالی ما را روز وصال
رفت از یاد و تبه شد حال آن خواب و خیال
روزی و دلکش و خرم بود فارغ خاطرم از غم بود
بر گل از نم فروردین، لرزان قطره شبنم بود
وه زان حسن و جمال ، وه زان حسن و جمال
جان را نشاط و مستی از روی تو بود
دل را امید هستی بر موی تو بود
ریزان زشاخه سوسن ها گلها بر سرما
لرزان زعشق وبی تابی هر دم پیکر ما
ای کاش دامانت را از کف نمیدادم
چه شد آن وفا چه شد آن صفا ز چه از چشمت افتادم ؟
چو گذشته ها به برم بیا که دهد غم بر بادم
خواهم بار دیگر با تو به صحرا رفتن
غم ها از دل بردن خوش به تماشا رفتن
ای رفته بیا تا نروم از دست کین زخمه غم پاره دلم بشکست
خواننده:داریوش رفیعی
آهنگ:مجید وفا دار
شعر: شهر آشوب
.....................................................................
گلنار
گلنار، گلنار، کجايي که از غمت
ناله ميکند عاشق وفادار
گلنار، گلنار، کجايي که بي تو شد
دل اسير غم ديدهام گهربار
گلنار، گلنار، دمي اولين شب
آشنايي و عشق ما به ياد آر
گلنار، گلنار، در آن شب تو بودي و
عيش و عشرت و آرزوي بسيار
چه ديدي از من حبيبم گلنار
که دادي آخر فريبم گلنار
نيابي اي کاش نصيب از گردون
که شد ناکامي نصيبم گلنار
بود مرا، در دل شب تار، آرزوي دیدار
تا به کي پريشان؟
تا به کي گرفتار؟
يا مده مرا، وعده وفا، راز خود نگه دار
يا به روي من، خندهها بزن، قلب من بدست آر
چه ديدي از من حبيبم گلنار
که دادي آخر فريبم گلنار
نيابي اي کاش نصيب از گردون
که شد ناکامي نصيبم گلنار
(لب خود بگشا)2 به سخن گلنار
دل زارم را، مشکن گلنار
(نشدي عاشق)2 زکجا داني
چه کشد هر شب دل من گلنار
خواننده : داريوش رفيعي
آهنگساز : مجيد وفادار
آهنگ در مايه : دشتي
شاعر : کريم فکور
.....................................................................
زهره
یاد ازآن روزی که بودی زهره یار من
دور از چشم رقیبان در کنار من
حالیا خالی است جایت ای نگار من
در شام تار من آخر کجایی زهره
یاد داری زهره آن روزی که در صحرا
دست اندر دست هم گردش کنان تنها
راه می رفتیم و در بین شقایقها
بود عالم ما را لطف و صفایی زهره
بود هنگام غروب و آن روز پر زیبا
ایستادیم از برای دیدنش آنجا
تکیه تو بر سینه ام دادی سر خود را
گفتیم و ما تنها بس رازهایی زهره
چون یقین کردی که در عشقت گرفتارم
طرد گشتی و نمودی اینچنین خارم
خود نکردی فکر آخر نازنین یارم
من همچو تو دارم آخر خدایی زهره
بوی که داری (باد صبا )
ای باد صبا بهر خدا بوی که داری
حبيبم بوی که داری
اين بوی خوش از سلسله موی که داری
جانم جانم موی که داری
حبيبم موی که داری
خرم شده بستان ز تو ای باد بهاری
اين خرمی از روی که و بوی که داری
بوی که داری
ای عزيز بوی که داری
آی ای کاش بدانستم يک آرزوی دل
تا خود تو به دل آرزوی روی که داری
تا خود تو به دل آرزوی روی که داری
جانم جانم روی که داری
عزيزم روی که داری
آی يار دل آه ای دل
ما روی دل از جمله جهان سوی تو داريم
تو روی تو روی دل قبله جان سوی که داری
عزيزم سوی که داری حبيبم سوی که داری
گرديده مؤيد گرديده مؤيد ز چه فکر تو پريشان
در سر مگر انديشه گيسوی که داری
ای عزيز دل
در سر مگر انديشه گيسوی که داری که داری
شعر:مهدی رئیسی
خوانندگانی که این تصنیف را اجرا کرده اند:1.قوامی2.رفیعی3.کوروس
دستگاه:سه گاه(زابل)
آهنگ:محلی(مجید وفادار)
.....................................................................
شب انتظار
شب به گلستان تنها
منتظرت بودم
باده نا کامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سر آمد
زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
پیش گلها شاد و شیدا
می خرامید آن قامت موزونت
فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت
در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنون از دل من بشنو تو سرودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
.....................................................................
محفل مستی (شب و بیداری)
کو آن محفل مستی کو آن باده پرستی
همچون خم بشکسته افتاده ز جوشم من
کو آن سوز دل من کو آن پرتو روشن
در گوشه تنهایی چون شمع خموشم من
کو آن دلبر فتنه گرم کو آن سینه پر شررم
کو آن مستی و بیخبری کو آن دیده پرگهرم
چون یاد آرم در ؟ جانم دل من لرزد
چون آن بحرم که به یاد طوفان دل من لرزد
آه کو آن شبو بیداریها کو آن می و میخواریها
کو شب بی سحرم کو اشک سحرگاه من
کو آن غم جانکاه من کو دل پرشررم
خواننده:داریوش رفیعی
آهنگ:مجید وفادار
شعر:معینی کرمانشاهی
دستگاه:شور 1336
.....................................................................
آنکه دلم مشتاقش بود (شادم)-با تشکر از وبلاگ پیام سروش بخاطر فرستادن این تصنیف
باز باز آنکه دلم مشتاقش بود
با مهر آمد و بر مستی افزود
دل دل ، ز آمدنش باشد خرسند
جان جان از نگهش باشد خشنود
چون ، آمد آمد آمد ، آن ماه فریبا
من شادم شادم شادم با مهرش تو دنیا
جان ، گر بزند نازش ، آتش ، بر خرمن من
من ، نکشم تا جان دارم دست از آن دامن
گر می گدازد یا می نوازد
من عاشقم وز قهر و نازش خرسندم
با موی او ، پیوسته باشد پیوندم
شمعم میان اشک و آتش می خندم
لب از شکایت ها می بندم
من عاشقم وز قهر و نازش خرسندم
با موی او ، پیوسته باشد پیوندم
شمعم میان اشک و آتش می خندم
لب از شکایت ها می بندم
باز باز آنکه دلم مشتاقش بود
با مهر آمد و بر مستی افزود
دل دل ، ز آمدنش باشد خرسند
جان جان از نگهش باشد خشنود
چون ، آمد آمد آمد ، آن ماه فریبا
من شادم شادم شادم با مهرش تو دنیا
خواننده: داریوش رفیعی
آهنگ:مجید وفادار
شعر: کریم فکور
آهنگ در مایه:بیات اصفهان
.....................................................................
چه سازم به اين دل
چه سازم به اين دل
که ديوانه سامان ندارد
ز درمان چه حاصل
که اين خسته درمان ندارد
متاسفانه اطلاعات بیشتری از این تصنیف ندارم